تبليغاتX
پنجره تاریک است

و زن خیال می کند عشق تا ابد ادامه دارد ..

فردا جشن روز تئاتر است.. بچه ها آقای خورشید را واسطه کرده اند.. توی آشپزخانه ی خانه مریم هستم که زنگ می زند.. پگاه پریود شدن را بهانه می کند.. دارچین ها را در شیر سرد حل می کنم که مریم می گوید دروغ پگاه شرم آور بوده است.. نقل های زنجفیلی را توی شیر می اندازم و می گویم آقای خورشید شصت سالش است.. دارچین ها ته نشین شده اند که صدای مریم بلند می شود.. پگاه آنقدر همه چیز را با هم قاطی نکن.. شهاب از همایش بر می گردد.. چنتا سررسید و خودکارهای رنگی پنگی می گذارد جلوی پگاه و می گوید انتخاب کن.. همیشه از شهاب می ترسیدم.. حتی آن شبی که املت طبقه طبقه پخته بودم.. آن شبی که توی چشم هایم خیره شد و گفت تا به حال زیبایی های پگاه را از نزدیک ندیده است من داشتم می ترسیدم.. خودکارها را بر میدارم و تشکر می کنم و از اتاقش بیرون می زنم.. فنجان شیر که قهوه ای شده است را توی سینک خالی می کنم.. مانتویم را برمیدارم.. توی راهرو مریم داد می زند پگاه مانتویت را بپوش..

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23 توسط پگا |